خرید بک لینک

آقاااا جدی دارم فکر میکنم که برم از دانشگاه انصراف بدمو دنبال کار بگردم! خیلی خیلی خیلی حس بدی دارم تو دپارتمان! راستش با آغاز این ترم فِس و دپرس بودم ولی دلیلش رو نمیدونستم! تا در زمان حاضر که انگار متوجه شدم بخاطر چیه و شاید تو ناخودآگاهم بوده و نمیدونستم! راستش با اینکه دانشگاه ما جزو تاپ 20 تو رشتمونه، با این همه اِهِن و تُلُپ، شرایط بچه ها اصلاااا و ابدااا نسبت به هم عادلانه نیست. اول که من با این مساله کلا مشکل دارم که بعضی از بچه ها فلوشیپ دارن و این یعنی

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 5:25

به خودم که میام، میبینم باید خیلی خیلی خیلی و خیلی بیشتر از این ها به خودم افتخار کنم... چون حالا نمیخوام بگم از لحظه مهاجرت، ولی حداقل از وقتی که اومدم اینجا Mad، خیلی زیاااااد از Comfort zone خودم اومدم بیرون! راستش، تا همین دیروز متوجه اش نبودم ولی بعد از قرار و دیدن ایتِن، یهویی به خودم اومدم و دیدم که من خیلی فراتر از حد تصور، از دایره امن خودم بیرون اومدم و واقعااا باید به خودم افتخار کنم بابت این شجاعت و تلاش! :) چیزی که انگار اصلا تا حالا متوجه اش

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 5:25

تو تموم این سال های عمرم و با همه این بلاهایی که تا الان به عنوان ایرانی، سرمون اومده حتی الان که سیاه ترین و دردناک ترین روزها رو داریم میبینیم هممون، اگه فقط یه چیز رو یاد گرفته باشم اینه که باید، باید، و باید همیشه صبور بود و امیدوار! چون زندگی به عنوان یه خاور میانه ای اینطوریه! تو باید صبور باشی تا بتونی این همه بلا پشت سر هم رو تاب بیاری، و باید امیدوار باشی، چون تو این شرایط، امید تنها روزنه ای برای ادامه زندگیه که میتونه با وجود یه قلب زخمی و یه

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 5:25

امیدوارم بتونم...
Wed 27 Mar 2024 ساعت 12:55 توسط |

خدا اونقدری بهم عمر بده که بتونم همه
یا حداقل بیشتر اون چیزهایی که پدرم دوست داشت رو عملی کنم...
مثل بازسازی خونه مادربزرگ
سر و سامون دادن به زمین ها و ...


مهم تر از همه، انقدری بهم عمر بده که بتونم
مهم ترین چیزی که تو دل پدرم بود همیشه
و اونم چیزی نبود جز اینکه به مردم خدمت کنه رو عملی کنم...
حالا درسته تو یه جای دیگه و یا به یه شکل دیگه...
ولی، من اگر بتونم حتی زندگی یک انسان رو بهتر کنم هم برام کافیه!

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 4:15

کاش... Thu 4 Jul 2024 ساعت 15:51 توسط | دوباره از این که یکی دو ماهی نیومدم اینجا که بنویسم حس بدی دارم!راستش اواخر فروردین تا اوایل تیر رو ایران بودم...جای پدر به شدت خالی بود...و بعد از اون، حس پوچی دارم نسبت به خودم و کارهام و همه آدما به جز نزدیک ترینام...نمیدونم با این حس چه کنم ولی بودن پیش خانواده تو این دو ماه، نعمت خیلی بزرگی برام بود!و الان که تقریبا یک هفته ای میشه برگشتم، حس میکنم یه قسمت بزرگی از قلبم رو تو ایران جا گذاشتم!کاش بشه بتونم یه کاری کنم که مادر بتونه زودتر بیاد پیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 4:15

تعطیلات Mon 30 Dec 2024 ساعت 13:51 توسط | خُب خُبترم یکِ بسیار سخت و مشقت بار بالاخره یکی دو هفته ای میشه که تموم شده و منبعد ازینکه JJ لطف کرد و اومد یه هفته ای موند و خونه ام رو سر و سامون دادیم،الان اومدم ARB برای سپری کردن ادامه تعطیلات یک ماهه ام....راستش داستان های زیادی برای گفتن از این ترم دارمولی شاید چون به موقع نیومدم بنویسم ازشون دیگه لطفی ندارن!به هر حال، این 3 هفته باقی مونده تعطیلات رو میخوام تا میتونم استراحت کنمکه شامل بعضی اوقات هییییچ کاری نکردن هم میشه! :)در کنارش میخوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 4:15

ناامیدم از همه چی! Tue 28 Jan 2025 ساعت 12:36 توسط | آقااااجدی دارم فکر میکنم که برم از دانشگاه انصراف بدمو دنبال کار بگردم!خیلی خیلی خیلی حس بدی دارم تو دپارتمان!راستش با شروع این ترم فِس و دپرس بودم ولی دلیلش رو نمیدونستم!تا امروز که انگار متوجه شدم بخاطر چیه و شاید تو ناخودآگاهم بوده و نمیدونستم!راستش با اینکه دانشگاه ما جزو تاپ 20 تو رشتمونه،با این همه اِهِن و تُلُپ، شرایط بچه ها اصلاااا و ابدااا نسبت به هم عادلانه نیست.اول که من با این مساله کلا مشکل دارم که بعضی از بچه ها فلوشیپ دارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 4:15

به خودم که میام، میبینم باید خیلی خیلی خیلی و خیلی بیشتر از این ها به خودم افتخار کنم... چون حالا نمیخوام بگم از لحظه مهاجرت، ولی حداقل از وقتی که اومدم اینجا Mad، خیلی زیاااااد از Comfort zone خودم اومدم بیرون! راستش، تا همین دیروز متوجه اش نبودم ولی بعد از قرار و دیدن ایتِن، یهویی به خودم اومدم و دیدم که من خیلی فراتر از حد تصور، از دایره امن خودم بیرون اومدم و واقعااا باید به خودم افتخار کنم بابت این شجاعت و تلاش! :) چیزی که انگار اصلا تا حالا متوجه اش

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 4:15

تو تموم این سال های عمرم و با همه این بلاهایی که تا الان به عنوان ایرانی، سرمون اومده حتی الان که سیاه ترین و دردناک ترین روزها رو داریم میبینیم هممون، اگه فقط یه چیز رو یاد گرفته باشم اینه که باید، باید، و باید همیشه صبور بود و امیدوار! چون زندگی به عنوان یه خاور میانه ای اینطوریه! تو باید صبور باشی تا بتونی این همه بلا پشت سر هم رو تاب بیاری، و باید امیدوار باشی، چون تو این شرایط، امید تنها روزنه ای برای ادامه زندگیه که میتونه با وجود یه قلب زخمی و یه

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 4:15

امروز بالاخره ویزام تو سایت در حالت Issued قرار گرفت و الان از خوشحالی دارم بال در میارم...

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 11:48

شنبه: رفتم دانشگاه خودمون و سواری جون رو دیدم و باهاش خدافظی کردم درسته که وقت امتحاناته ولی کلا دانشگاه سوت و کور بود رفتم دانشکده ع اجتماعی و از همه جاهایی که با JJ خاطره داریم فیلم گرفتم و تو همین دانشکده هم یه زنیکه که بعدا هم فهمیدم اصن حراست هم نبوده به حجابم گیر داد! رفتم منتظری جانم رو دیدم و برام ویولن نواحت. شکوف پیام داد تو گروه ک فردا تعطیله بیاین پیشم و شبم بمونید. برگشتم خونه و دوش گرفتم و با تپسی راهی خونه شکوف شدم! یکشنبه: خونه شکوف بودیم و

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 11:48

الان یه کم بیشتر از سه هفته میشه که آمریکام و امروز یه تیکه از وجودم دوباره ازم دور شد!

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 11:48

قدر یه دنیا دلم گرفته و امروز که روز Orientation مون بود، در عین اینکه تجربه جدیدی بود ولی خیلی برام سخت تموم شد و حس خیلی بدی نسبت به توانایی های خودم پیدا کردم!!! ولی در هر صورت، هنوز که کلاس ها شروع نشده و درست نیست الان جا بزنم! حداقل بذارم دو سه هفته بگذره و بعد اگه نتیجه باب میل نبود، شروع کنم به نق زدن به جون خودم و غصه خوردن! اینم میدونم که همیشه اول هر کاری سخت ترین بخششه و حالا که تو این راه قدم گذاشتم، باید نهایت تلاشم رو بکنم که صبور باشم! ولی

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 11:48

دیروز برای اولین بار رفتم Food Pantry. اینو به یه برنامه غذایی کلیسا برای دانشجوها میگن که یه بار در هفته و به مدت 2 ساعت برگزار میشه. که در واقع مواد غذایی رایگان به دانشجوها میدن و این مواد رو هم خانواده ها اهدا کردن(یه جور کار خیر) واقعا خوشم اومد از این همه هماهنگی و نظم و مهربونی

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 11:48

امروز، اولین روز کلاس های من در آمریکا بود! از اول صبح تا ساعت 10 11 اورینتیشن گرجوید اسیستنت ها بود بعد رفتم دفترم و ناهار خوردم و یه سری کار اینرنتی و حضوری کاغذبازی داتشگاه رو انجام دادم بعد ساعت 4 بار مگان یکی از استادهایی که دستیارشونم قرار داشتم که گفت ازت کاری نمیخوام و منم خوشحااال شدم ها چون کارم سبک تر شد! یکی از استادایی که دستیارشون بودم این ترم مرخصی پزشکیه، صبح هماهنگ کننده برناممون گفت ک با یکی دیگ از استادایی که اتفاقا باهاشون کلاس دارم این

برچسب: نویسنده: آناهیتا محبی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 11:48

صفحه بندی